تبليغاتX
هوای تو

هوای تو

با من بمان با تو خواهم ماند

دلتنگی



زیباترین لحظه ای که به یادت آوردم سردترین روز زمستان بود 


وقتی که قدم هایم دلتنگ همراهیت شد


نیلو 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 6 قبل از ظهر  توسط نیلوفر -ع  | 

تولد



امیدم همیشه به اوست و به همت خودم

سختی کشیدم و سخت کشیدم و تنها ماندم اما هنوز هستم

من میسازم هر چه را زمانه خراب کرد

چند روزیست که احساس میکنم باز متولد شدم

بالاخره هویت دار شدم در غربت ...

شاید این شروع آغاز سخت تری باشد اما با خودم پیمان بستم که موفق شوم و روی غم و اندوه را سیاه کنم

من خوشبختی را میسازم

باید مقاوم باشم و باید به روزهای دلخواهم برسم



+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط نیلوفر -ع  | 

گم شدم



گم شدم در لا به لای خاطرات دیروز و امروز

یکی فریاد کند نامم را من در بی خبری هایم غوطه ورم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 3 قبل از ظهر  توسط نیلوفر -ع  | 

داستانیست زندگی

گذشته اش رویا

حالش بی خبری

آینده اش نا پیدا

من چنان در خود و ناباوری های خود غرق شدم که فراموشم شده بود هستم و باید باشم

آرامشی که نیازمند نوشتن بود از من رخت بر بسته و به مارکوپولویی میمانم که در راه مانده ست

اعتراف میکنم خودم را هم فراموش کرده بودم چه رسد به نوشتن

گاهی از نگاه کردن به آیینه هم وحشت دارم

آیا این خودم هستم

نیلوفر برایم غریبی...

دیروز نگاهم در آیینه خشک شد وقتی که دیدم گذر زمان هاله های تیره ای دور گودی چشمانم نقش بسته که حتا از آنها هم قافل بودم

واقعا خودم برای خودم غریبه شدم...



+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1390ساعت 6 قبل از ظهر  توسط نیلوفر -ع  | 

خیلی وقته آپدیت نکردم وبلاگم رو

دلم تنگ بود براش اما زندگی انقدر پیچ و خم داره که گاهی آدم و از راهی که میره برمیگردونه

وبلاگم رو دوست دارم پر از خاطره

روزهای خوب و بد

اما چند ماهی بود که ...

دیگه روم نمیشه غرغر کنم

خواستم از دوستایی که برام پیغام گذاشتن تشکر کنم و معذرت خواهی که خیلی وقته نیستم

پیغامهاتون با محبت بود و ممنون

امیدوارم بتونم بیشتر بیام

باید اعتراف کنم که حتا پسوردم رو هم فراموش کرده بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1390ساعت 5 قبل از ظهر  توسط نیلوفر -ع  | 



با من از آینده مگو

 از فردا میترسم

من درد دیروزم

اگر جان به در برم از غصه های امروزم

دیوار های بن بستِ رو به رویم را ویران خواهم کرد

امروز که تنهایَم ، امروز که غرقِ وحشتهای ِآیندهء تاریکم هستم 

با من از فردای نامعلومم نگو

درد من سر خوشی نیست

درد من سقف و یک گوشه دنجی ست 

درد من از عشق وا ماندن است

درد من تنها ماندن است

درد من اشکهایِ خیانتهایِ توست

درد من فردایی ست بی نام تو 

درد من بی خوابی های من است

درد من دوری از وطن

درد من سردرگمیست

درد من فریاد های خاموشِ من است 






+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط نیلوفر -ع  | 



شب قطره قطره ستاره می پاشد

و چشمانم پر از خالی های عشق می شود

انگار شب آغاز بی فردایی های من است

فردا را انکاری نیست

و بودن را اجباری هست

 

 

نیلو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 6 قبل از ظهر  توسط نیلوفر -ع  | 


وقتی که با زبانت نتوانی کلمه ای برانی

وقتی حتی اشک هایت دیده نشوند

وقتی دلتنگی هایت را حتی خدا هم نشنود

وقتی تنها مهروزی میکنی و دیده نمیشوی

وقتی تنها و دلگیر می شوی

وقتی تنها امیدواری هایت تبدیل به یاس میشود

وقتی قلبت پاره پاره میشود و تنها خودت هستی که احساسش میکنی

وقتی تنها عشق می خواهی و هوس میبینی

وقتی حتی نوشتن هم آرامت نمیکند

وقتی حتی اشک هم یاریت نمی کند

وقتی بغز راه گلویت را حتی برای لقمه ای نان میبندد

وقتی تنها همدم و مونست دود کردن آرزوهایت میشود

وقتی ناملایمتی ها را میبینی اما نمی توانی فریاد کنی

وقتی دستانت از فرط خستگی به لرزه می افتد

وقتی دیگر صدایی از درونت هم شنیده نمی شود

وقتی تمامی زبانهای دنیا برایت غریبه می شوند

وقتی در میان جمع به شدت احساس ضعف و تنهایی می کنی

وقتی هزار بار از خودت می پرسی که من چرا اینجا هستم

وقتی می دانی حتی 100 ها نفر هستند که تو را به نام می شناسند و نمی شناسند

وقتی می بینی و باور نمیکنی

وقتی که می بینند و باورت نمی کنند

دقیقا همان لحظه هاست که احساس انسان بودن میکنی

انسان  :  اشرف مخلوقات ،منفور و رانده شده ،محکوم به زندگی، دروغگوی مطلق 

و شکر خدای عز وجل را

شکر خدایی را که هنوز در سلول های تنم جاریست و هنوز بودنش را ثابت میکند

 

نیلوفر


+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نیلوفر -ع  | 

تکرار



باز هم قصۀ تلخ خداحافظی تکرار شد

چقدر این روزها تکراری شده ند





+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 5 قبل از ظهر  توسط نیلوفر -ع  | 

توت فرنگی


کنار  تو روی چمنها دراز میکشم

  زیر نم نم بارانی که فقط وقتی لبانم تر میشوند احساسش  میکنم 

تو آواز رفتن میخوانی باز ،

.....

من تنهایی را قبل از رفتنت لمس میکنم

و چقدر دردناک است وقتی حتی کلمه ای برای بازگویی احساسم نمی یابم

دستانت را میفشارم ، قلبم وحشی میشود

 تنها میشوم  تجربه ای تلخ آغاز میشود

بوسه هایم طعم توت فرنگی میداد

وقتی بوسیدمت برای آخرین بار

و تو هرگز توت فرنگی دوست نمیداشتی



+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط نیلوفر -ع  |